تبليغاتX
عروس فصل برفي از دیار ِنخل و دریا

عروس فصل برفي از دیار ِنخل و دریا

شرح پرکشیدن همسر مرحوم و همراه اولم در آرشیو اردیبهشت ماه 88 با عنوانِ "همراه اول"


بین راه از سرویس پیاده میشم و میرم عابربانک که از شانس من فقط گزینه انتقال وجهش از کار افتاده از حرصم و برای اینکه عابربانکه به یه دردی خورده باشه ازش پول میگیرم و به خودم لعنت می فرستم که چرا مرکز شهر پیاده نمیشم و ریسک میکنم تو این گرما و هر بار به خودم میگم یادم باشه برای دفعه بعد...دوباره تاکسی سوار میشم تا مرکز شهر...

یه عابر بانک قسط خونه رو میدم با بعدی وجه انتقال میدم به حساب آقای ط که وام بی بهره اش رو به من بخشیده ...

خوشحال از اینکه مغازه ها تعطیلن و هیچ وسوسه خریدی در کار نیس تند تند قدم برمیدارم به سمت ایستگاه تاکسی و شل میشم وقتی یه بدلیجاتی بازه آخه بین اینهمه مغازه این یکی باید باز باشه میرم داخل وای چقدر گوشواره و منم مدتهاس که دنبال یه گوشواره برگ می گردم و اونه که کلکسیونم رو تکمیل میکنه می خرمش و دیگه عزمم جزمه برای خونه که یادم می یاد موهای مامان بلند شده و سفیدیاش تو ذوق می زنه میرم یه رنگ می خرم و تصمیمم اینه که رنگ موی پادینا رو روی موهای مامان امتحان کنم البته جمعه ...

تاکسیه بعد از کلی معطلی رضایت میده با یه مسافر کمتر راه بیفته و پسر بغل دستیم یه تیپ پاییزه زده تو این گرما با نیم بوت ... صد بار میخوام بهش بگم رو کاناپه خونه ات نیستی که اینجوری ولو شدی رو صندلی با ارسال مسیج به آقای ط برای خبر خوش ِ واریز اولین قسطم به حسابش خودمو سرگرم میکنم... راننده منو میشناسه اسم شرکتم رو هم میگه کلافه تر از اونیم که بخوام فکرکنم کیه ...

نیم ساعت دیرتر از همیشه خونه ام به ساواش و معشوقه اش نیم ساعت دیر رسیدم باورم نمیشه الان اسم دختره از یادم رفته باشه ... هیچ خوراکی توی خونه نیس... بعد از سریال خوابم می بره بی اینکه درس خونده باشم ...

از ترشی انبه که درست کرده بودم بردم برای مامان بزرگم در ظرفو که باز کردن عطرش همه جا پیچید...

همتون رو خاموش میخونم ... آخر هفته خوبی داشته باشید...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/03ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط فَ فَ|

اوضاع شرکت روز به روز داره بی ریخت تر میشه اونقدر بدهی برای همین اینترنت بالا آورده که دیگه اینترنتمون قاچاقی و همون قاچاقیش هم جیره ایی شده تمام کارهای من به اینترنت بستگی داره همه هماهنگی ها اطلاع رسانی ها و مکاتباتم و اگر نت نباشه از کجا معلوم که من باشم؟

واسه همین روزانه دوساعت اونم وقت ِ ناهار بهمون نت میدن و اون موقع همه کارا رو راست و ریست میکنم ضمن اینکه نیم نگاهی هم به فعالیتهای جانبی دارم...

دیروز تولد دختر عموی فسقلیم دعوت بودیم بس که از سال اول تولدش رو گرفتند بچه بدعادت شده و هر سال از یک ماه قبل اعلام میکنه تولدمه... متنفرم از اینکه تو تولد به کسی وجه نقد بدم چون خودم دوس دارم که کادویی که براش وقت گذاشته شده و در تهیه اش به علائق من توجه شده رو بگیرم اما اونقدر دیر و ناگهانی شد این تولد که مجبور شدم پول بزارم تو پاکت اونم یه مبلغ ناچیز و در اوج شرمندگی تقدیم کنم...

دیروز حقوق بازنشستگی بابام رو دزد برد خیلی راحت دوماه حقوقش رو از دست داد...دزده از بانک به مدت دو سه ساعت مترصد فرصت بوده... حالا اوضاع مالی من بی ریخت و اوضاع مالی بابا بی ریخت تر...

کلاسای مدیر فنی آژانس تموم شده و به جز امتحانا و کارورزی و یه سمینار و یه مصاحبه چیزی نمونده...

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/02ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط فَ فَ|


راستش من نمی دونم به کفش علاقه شدید دارم یا نه ؟ فقط می دونم از یه زمانی از هر کفشی خوشم اومده خریدم و یه آدمیم که کفشام عمرشون زیاده یعنی یادم نمی یاد که کفشی پاره شده باشه و من دور انداخته باشم یعنی اونقدر کفشه رو همیشه پوشیدم که خسته شدم ازش و بخشیدمش اینجوریه که جلوی آپارتمان من- یه نفر آدم - یه جا کفشی با یه گردان کفش گذاشته به غیر از اون یه جاکفشی زیرتختی هم هست که اونم پر از صندل و کفشه ...من حتی مثلا کفشایی که همسرم برام خریده بود رو هم هنوز دارم اونم در حد نو...حالا همه اینا رو گفتم که بگم این کفش خریدن به همسایه روبروییم هم سرایت کرده... روز اولی که اومدن اینجا یه جفت کفش در خونه اشون بیشتر نبود یعنی سه جفت واسه خودشون و نی نی شون و تا مدتها هم همون یه جفت برای هرنفر اما بعد از اون هر ماه یه جفت به کفشاشون اضافه شده و اونا هم شدن مثل من و افتادن تو ورطه کفش خریدن...

حالا من با وجود اینهمه کفش بازم یه جفت کفش دارم که انتخاب اول من همش همونه... حتی اگر از شب هم بشینم برای فردا تصمیم بگیرم و لباس ست کنم بازم صبح همون کفشه رو میندازم سر ِ پام و راهی میشم بله همون کفشی که نه بند داره و نه پاشنه...

بعد من وب ِ گیلی رو که خوندم به یاد اون روز قبل از عید افتادم که فروشندهه با تعریف زیاد دوتا کفش ایرانی (که من به چینی ترجیحش می دم) انداخت تو پاچه ام و من نمی دونم واقعا اون لحظه تو چه مود سرخوشانه ایی بودم که دوتا کفش پاشنه دار خریدم اونم با طرح عروسکی که کافیه یه بار بپوشیش که تا آخر عمر قید هرچی کفش سانتال مانتالِ رو بزنی بس که به پنجه پا فشار می یارن...

یاد روزایی که کفشامون یه سایز از پاهامون بزرگتر و فقط از مارک بلا و ملی بود بخیر ...

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط فَ فَ|


آخرين مطالب
» برشی از یک زندگی
» عمر نت گردی هر روزه به سر آمد
» همه کفشهای من
» ایده های خوب برای بچه های خوب
» اینجا همه چی درهمه
» معضل سرویس
» به همین سادگی
» فرشته های زمینی
» اهل هوا
» روز زن نزدیکه

Design By : Pichak