مهمونی به خوبی برگزار شد نامردا گذاشتن نیم ساعت بعد از افطار اومدن...

نوه عموم همون بچهه که موهاش شبیه منه خیلی بامزه بود ژله تخم مرغی رو باور نمیکرد نیمرو نیس...

میوه رو براش تو سیخ چوبی تزیین کردم و خورد.مامانش میگفت این هیچوقت میوه نمیخوره منو دق میده تو خونه و خدا خیرت بده که میوه خورش کردی...خب من عاشق این بچه ام و به همه گفتم یه برق چشای این بچه برای من کافیه..

به بادمجون تزیینی که  رو اپن بود میگفت کشک و بادمجون....چون تو خونه اشون فقط بادمجون رو تو کشک و بادمجون دیده بود...

 

 

سقف دستشویی همین دیروز چیکه می کرد خیلی شرمنده شدم...امروز که صابخونه بالایی اومد چیکه نمیکرد ولی سقف نمناکه...همینو کم داشتم...

 

عکسا رو بعدا اضافه میکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/03ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط فَ فَ  | 

مثلاً من و آتی وقتی یه عروسی تو فامیل داریم دعا دعا می کنیم یه عروسی قبلش دعوت بشیم و بریم ببینیم چقدر از فن آوریها عقبیم و به روز بشیم کلاً... البته آتی کمتر چون متاهله و مراسم عروسی بیشتر از من دعوت میشه ... الان در مورد مهمونی دادن هم برای من همچین اتفاقی افتاده ... خدا خیر بده به همکار سابق که یه دورهمی افطاری راه انداخت من بفهمم سفره افطار چه مدلی باید تزئینات داشته باشه... من در خلاقیت و در کردن ایده کلاً استعدادم کوره... زندگی رو کلاً باید ساده بگیری البته به شرطی که یک دی ماهی نباشی... دی ماهی کلاً کرم به زحمت انداختن خودش و حرص خوردن رو داره تو وجودش...

خوب از مهمونی بگم از اونجایی که به قول بابام رو حرف خانوما نمیشه اصلا حساب کرد از ده نفر که قرار بود دور هم جمع بشیم یه هو شدیم 4 نفر... قرار شد چون خرجا سنگینه هرکی یه چیزی بیاره و خوب منم طبق معمول گفتم ماکارونیش با من...

یکی دیگه هم سمبوسه آورد... اون یکیمون هم لگیمات و ژله و کاستر و کبه عربی... دوست جان هم کلی زحمت کشیده و یه عالمه خوراکی آماده کرده بود...خب این دوست جان سابق بر این همکارمون بود ولی حالا بخاطر دخملای وروجکش خونه نشین شده...

ما یه خوراکی داریم به نام پکاره (به فتح پ ) خمیر نونوایی رو با جعفری و پیاز و ادویه میکس می کنیم و تو روغن سرخ می کنیم من خواستم کمک میزبان این کارو انجام بدم و خیر سرم یه گوشه کارو بگیرم که زدم انگشتمو سوزوندم...

اونقدر حرف زدیم که نفهمیدیم ساعت کی گذشت و ده شب شد... خانوم همکار مجرد راه به راه می گفت پاشیم بریم ساعت ده شبه... بعد مامان و بابای میزبان هم اومدن به دخترشون سر بزنن ... بعد یکی از ماها یه پسر داره که رو دور تکراره یعنی یه جمله رو ده بار این بچه تکرار می کنه ... ماها تو آشپزخونه مشغول ور ور بودیم که بچهه هی داد می زد مامان مامان بابا بزرگ ساینا با توپ زد تو سر مامان بزرگش ... حالا هی ما می آییم به روی مبارک نیاریم و باز این بچه کوتاه نمی یومد... به همکارم گفتم با این بچه تربیت کردنت ببین مادربزرگه چه حرصی داره میخوره ...

بعد تنوع محصول اونقدر زیاد بود که نوبت به ماکارونی من نرسید منم از اونجایی که قراره فردا بازم ماکارونی درست کنم قابلمه رو تقسیم بر سه کردم و همه "خدا خیرت بده سحریمون جور شد " نثارم کردن...

پی نوشت: صدای فرزاد فتاحی کشف امروز من است

عکسها در ادامه مطلب


برچسب‌ها: از خودم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/01ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

من و پدری که روزه می گیرد و از فشار تشنگی و گرسنگی و دود نکردن سیگار در روزهای رمضان دوز خشونتش این روزها سر به فلک کشیده...

من و مادری که روزه برایش ضرر دارد یا ندارد ( در هر حال نمی گیرد) و انتظارش سفره هفت رنگ برای افطاریست و اگر چیزی کم و کسر بود هی غر بزند و رو ترش کند...

دزدی که در کمین دزدیدن پرنده های باباست... نگفته بودم یک باغ پرندگان در حیاط پدریمان داریم؟...

دیروز که برای افطار نزدشان رفته بودم آنقدر یکی یکیشان نالیدند و سر ِ هم داد زدند که بیش از یک ساعت نتوانستم دوام بیاورم...

کافیست مادرم فقط یک قلم از اسباب زندگیش خراب شود دیگر گوشی از دستش نمی افتاد زنگ و زنگ که من بدبخت ترین فرد عالمم چرا؟ چون مثلاً طناب رختم پوسیده شده و پدرت نخریده برایم...


برچسب‌ها: از خودم, خانواده ی من
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/31ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

بحث شیرین ژله پیش اومد ... یه وبلاگ پیدا کردم تو کار ژله اس کلاً... دوس داشتین سر بزنین به نظرم ژله تزئین خیلی خوبیه برای سفره های مهمونی... کلیک

می دونید داداش ته تغاری دیشب مسیج زده بود و اعمال شب قدر رو از من می پرسید... الهی که خدا دعاهای داداشم رو قبول کنه چقدر شیرینه که کسی با میل و رغبت خودش بخواد یه کاری رو انجام بده...

و این خانوم هم استانی من دستورای فوق العاده ای برای خوراکیای خوشمزه گذاشته- کلیک

اینجا هم ایده های خوبی داره - کلیک

می خوام اگر شد این ژله ها رو درست کنم و حال بر و بچس فامیل رو بگیرم تو مهمونی افطارم...

دستورش اینجاس - کلیک


برچسب‌ها: لینکای خوب, خانواده ی من
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/30ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

می دونید هرچی شماره ملیمو وارد سایت فنی حرفه ای میکنم که هزینه صدور گواهینامه رو پرداخت کنم میگه هیچ رکوردی موجود نیست... زنگ زدم به یکی از کارمندای فنی و حرفه ای گفت شاید اصلاً قبول نشدی ... یه وقت باید پیدا کنم پاشم برم فنی و حرفه ایی ببینم تو این سازمان بی در و پیکر چی داره می گذره...

یکی از همکارای قدیمیم یه کار پاره وقت بهم پیشنهاد داده که باید مشخصات یه سری نامه رو تو فایل اکسل وارد کنم به صورتی که روزی حداقل 300 نامه باید وارد بشه و حدود30000 نامه هم هست... الان من می خوام این کارو قبول کنم اما لپ تاپم تو تعمیرگاس و نه اینکه تو خونه کامپیوتر دارم ...

دیروز و پریروز رولت خرما و توپک های خرمایی درست کردم ... این برای من که اوج دسر سازیم ژله و کاستر و فرنی بود یعنی همه چیز...

یه گروه از همکارام تو واتس هستیم که شوخی شوخی داشتن خودشون رو دعوت میکردن خونه ی من... منم زیربار نرفتم چون همه اشون بچه دارن و تمام خونه من پر از دکوریهای ریزه میزه و البته پر از خاک و خله و من وقت خونه تکونی ندارم ... مهمونی افطار رو انداختیم خونه یکی دیگه اما من گفتم غذای اصلیتون با من...

اما آخر هفته باید آتی و همسرش و بر و بچس فامیل رو برای افطار دعوت کنم و البته با اینا رودرواسی ندارم ...

امشب لطفاً برای منم دعا کنید... شب بیست و یکم با هر فراز از جوشن کبیر که با تلویزیون میخوندم  اسم یه نفر به ذهنم می اومد بعدش خوابم برد و رفتگان و یه سری از دوستان دبیرستانم به خوابم اومدن از خواب پریدم و اونا رو هم دعا کردم و دوباره خوابیدم...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/29ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

شبهای قدر که میرسه من ساعت 9 خوابم میگیره یه چی میگم یه چیزی می شنوی... اونقدر که چشمامو نمی تونم باز نگه دارم دانشجو که بودم میرفتیم دانشگاه و دسته جمعی تا صبح بیدار بودیم اونجا هم من همش خوابم می گرفت و همش پا میشدم می رفتم تجدید وضو... بعد اینکه از قبلش بخوابم یا چای و نسکافه و اینا هم اون شبا کلا بی اثر هستند برام... دیشبم حداکثر تا دو اونم به زور تونستم بیدار بمونم... شرکت ما هم که کلاً ساعت کاریش تغییر نمیکنه همون 6 صبح باید پاشی بیایی...

کسی می دونه عمر بامبو چقدره؟ من یه بامبو از سال 85 داشتم ساقه اش زرد شده ...

چند روز پیش به بابا گفته بودم برام خاک گلدون بخره ... دیروز بهم گفت هر وقت می بینمت یادم میاد که خاک گلدون نخریدم... از خودم بدم اومده دیگه و رفتیم برام خرید... از امروز پیچک من یه خونه ی تازه داره ...

به ظریف کاریای این کار نمدی نگاه کنید ...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/26ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

داشتم به کامنتا جواب میدادم به یاد کابینتای آشپزخونه ام افتادم... این روزا سوسکا دارن از در و دیوار کابینتام بالا میرن...

من تو کابینتا وسایل بی مصرفی دارم که نمی دونم چیکارشون کنم وسایلی که فروشندگان محترم بهم انداختنشون در واقع...

مثلاً چی؟ رنده نایسر دایسر که همه چی رو به جای رنده کردن آب لمبو میکنه و تحویلت میده روزی که با همسرم اینو خریدم و آوردیم خونه و دیدیم چه کلاه گشادی سرمون رفته همسرم گفت ولی این پوست کن که اشانتیونش بود خیلی خوبه هااااا می خواس منو دلداری بده با این حرفش... نایسر دایسره با جعبه اش رفت گوشه کابینت... سری بعد یه رنده برقی خریدم از قشم اونجا در حد اینکه روشن میشه امتحانش کرد فروشنده اما من آوردمش خونه و دیدم تا میخوام ازش استفاده کنم یه خورده هن و هون میکنه و خاموش میشه و هیچ چیز رو رنده نمی کنه اینم رفت نشست کنار همون نایسر دایسر...

وسیله برقی بعدی یه میوه خشک کن بود که اونم از قشم کول کردم آوردم بندر به این ذوق و شوق که الان هرچی میوه تابستونی هست رو چیپس میکنم و حالشو می برم خلاصه ما میوه ها رو گذاشتیم تو دستگاه و یه روز گذشت و دستگاهه هم روشن بود برای خودش این میوه ها خم به ابرو نیاوردن چه برسه به اینکه چیپس بشن...

وسیله بعدی یه سونا بلت بود که خوب خریدم به نیت اینکه ببندم به شیکم مبارکم و هی عرق بریزم و آب بشه شیکمم آقا ما هربار اینو بستیم المنتش سوخت هی برداشتیم آوردیم واحد برق شرکتمون درستش کرد باز دوباره المنت سوزوند تا جایی که بی خیالش شدیم...

وسیله بعدی یه دونه از این کیسه فریزر دوخت کن های باطری خور بود در جهت باکلاس فریز کردن آذوقه ها ... اینو اینترنتی خریدم و خوب مسلمه که کیسه رو اصلا به رسمیت نمیشناخت که بخواد پلمپش کنه...

حالا من موندم و این وسیله ها و نیاز به وسیله هایی که ندارمشون ... مثل سبزی خرد کن ... یا چرخ گوشت یا چرخ خیاطی ... آبمیوه گیری... بخارشور... ماشین لباسشویی تمام اتوماتیک... دی وی دی پلیر... کولر پنجره ایی برای اتاقایی که از گرما نمیشه سراغشون رفت... و هزارتا وسیله ریز و درشت دیگه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/25ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

من نیاز به وسیله ایی دارم که هم قیمت مناسب باشه و هم ترجیحاً یکی دو کاره باشه نه nکاره... مخلوط کن و آسیاب مولینکس رو دارم یه خردکن گوشت هم دارم ... یه هم زن برقی کوچیک هم دارم...سالاد ساز دستی هم دارم... اما وقتی میخوام چیزی رو پوره کنم یا مثلا تو دستور مایه کتلت نوشته همه رو در میکسر بریزید وسیله ایی ندارم که این کار رو برام انجام بده... به نظر شما باید سراغ چه وسیله ایی برم؟ غذاساز؟ بلندر؟ یک دو سه؟ گوشتکوب برقی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/24ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

برای افطار دعوت بودم ... بابا اومد من رو ببره ... تو پیدا کردن آدرسا به طرز ناشیانه ای گند می زنم اونقدر که اگه بهم بگن دست چپ همین جایی که وایسادی میرم یه دور قمری دور خودم می زنم و سر از ناکجا آباد در میارم واسه همین به بابا گفتم بیاد دنبالم... بابا تا نشستم گفت به مادرت گفتی که منتظرت نباشه ؟ من حوصله غرزدناشو ندارما... من گفته بودم به مادرم و عجیب بود که به خودم غر نزده بود...

خلاصه به منزل میزبان رسیدیم... من قرتی بازی ِ افطار یه بار شام یه بار دیگه رو ندارم یه بار یه سفره پهن می کنیم و همه چی رو هم همون یه بار صرف می کنیم و البته من حتی دیگه سحری هم نمی خورم و جالبه بدونید یک گرم هم کم نکردم از اول ماه رمضون...

بساط افطار رو چیدیم یه جمع از جوونا بودیم که همه خانومای جوان متاهل هنر از خودشون در کرده بودن و پاناکوتا و تیرامیسو و شیرینی های گوله ای کاکائویی آورده بودند جز من ِ بی هنر ... من در درست کردن دسر هیچ حرفی برای گفتن ندارم اوج هنرم یه فرنی و یه کاستره و ژله اس با همون شیوه سنتی خودم بدون اینکه تغییری تو دستورش ایجاد کنم...

بعدشم بازی آرژانتین و آلمان بود ... سفره شام رو هم اون موقع پهن کردیم ... از جمع ده یازده نفریمون بیشتریا فن آلمان بودن و یه تعدادی هم با این بچه طرفدار آرژانتین ... این بچه عزیز منه ... اونقدر من باهاش بازی میکنم و میخندونمش و وقتی می بینمش بچه میشم که همه فکر میکنن من عمه اش هستم....

دیشب این بچه دوبار اشک ریخت... یه بار موقع شروع بازی وقتی آرژانتینیا رو تو لباس سورمه ای دید و دید همرنگ پرچمشون نیستن و خب اونبار اونقدر پرچم هوادارا رو بهش نشون دادیم که قانع شد سورمه ای پوشا همون آرژانتینیا هستن... بار دوم اما وقتی که ارژانتین ِ محبوبش باخت... بار دوم نتونستیم آرومش کنیم خوشحالی ما بخاطر برد آلمان خیلی زیاد بود اما اشکای این بچه نزاشت حتی کمی از اون رو بروز بدیم کم مونده بود چراغا رو خاموش کنیم و دستمال به دست گریه کنیم ...

موهاش شبیه موهای من در بچگیمه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

من از روز اول ماه رمضون به مامان بابام گفتم والدین گرامی من یه روز در میون برای افطار خراب میشم رو سرتون... هر روز نمیام چون حس و حال ِ خوش ِ قبل از افطار رو دوس دارم و دوس دارم که در تنهایی و خلوت بگذرونم حالا احسان علیخانی و ماه عسل هم بودن عیبی نداره بهم یادآوری میکنن که همه ایران پر از مشکله و مشکلات و سختیای من هیچه...

اما مامان بابای من بی خیال ِ اون حرف ِ من هر روز جدا جدا و روزی دو نوبت صبح و عصر زنگ می زنن که نمیایی؟ بعد اصلاً هم با هم هماهنگ نیستن انگار که تو دوتا خونه جدا از هم دارن زندگی میکنن و هر کدوم جدا توقع دارن که من برم سروقتشون... مامان بابای من باید حداقل ده تا بچه میداشتن که هر روز یکی بره سراغشون نه اینکه بار ِ دید و بازدید از اونا بیفته رو دوش ِ من  تنها که زیاد اهل رفت و آمد نیستم و حال ندارم...

حالا اگر افطار هم اونجا بخوام برم یه مصیبت عظمایی دارم بابام ده بیس دیقه قبل افطار میاد دنبالم بعد تو اون ده بیس دیقه که مردم سرسفره نشستن به دعا و ذکر ما داریم دم نونوایی و آشی و عابربانک و سوپری می چرخیم تا برسیم خونه ... خونه هم که یا بحث و جدل ِ این دوتا با همدیگه اس و یا گزارش عملکرد تک تک همسایه ها توسط مامانم اینه که کلا باید بی خیال مراسم افطار شد تو اون روزا...

این چند روزه مادرم هر روز داره زنگ می زنه به داداش کوچیکم اونم به دلیل نزدیکی به تولدش هر روز یه تصمیمی میگیره برای اینکه کادو تولدش چی باشه ... مادرم هم بلافاصله بعدش زنگ میزنه به من که امروز داداشت گفته کادو مثلاً کارت هدیه میخوام حالا ف ف کارت هدیه چی چی هست که اون میخواد؟ بعد من سه ساعت میشینم توضیح میدم کارت هدیه چیه... می بینید مادر ِ من چقدر عاشق درست کردن مشغله فکری برای خودش و من هست...

یا یه روز دیگه زنگ می زنه دختر همسایه گفته باید حتما عروسی من که در 80 کیلومتری بندر قراره برگزار بشه بیایید ... خب مادر جان من باید چیکار کنم الان؟ هیچی به بابات بگو منو ببره... و خب بابای من اول به بنزینش فکر میکنه ... و مادرم بعد از این حرفا میگه اصلا به من چه همشهری بابات هستن خودش جواب همسایه رو بده... و خب البته فراتر از اینا میره خونه همسایه و گوشیشو به اصرار میده دست ِ همون دختر همسایه که با من احوالپرسی کنه و برای هزارمین بار منو دعوت کنه به عروسیش... و خب من به یه عروس 16 ساله هیچی به ذهنم نمیرسه که بگم...

بعله منم می دونم پدر مادرن دیگه کاریشم نمیشه کرد...

 

راستی روز 27 ژولای روز جهانی والدین هست طبق این گفته - کلیک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/22ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  |