خب سوپرایز عیدمون ورود سوگند خانوم به بندر بود....بچه از روزی که اومده بندرمیگه برنمیگردم شیراز و مادرشم حرص میخوره که مگه شیراز خار داره که نمیخوای برگردیم...

این روزا بد میگذره مادرم با داداشم همش داره بحث میکنه و داداشم هم بی اعصاب فوری بدون هیچ ملاحظه ای جوابش رو میده...

سوگند خانوم رو هم بردیم لب دریا از ترس جیش کردن به خودشون....

به مامانشون میفرمایند تو دیگه منو دوس نداری چون همش بهم میگی "نکن"...

سوگند شلوار جین میخواس منم یه لباس خریده بودم داشتم پسش میدادم خواستم به جای پولش واسه سوگند شلوار جین بردارم مادر و پدرش گفتن نه نمیخواد منم بدون هیچ تعارفی نخریدم....بهانه عروسمون اینه که خاله ها و دایی های سوگند میگن اگه وضع مالی خوبی ندارین پس این لباسای خارجی رو از کجا میارید تن بچه اتون میکنید....

خلاصه با وجود همه سختی ها از تنهایی تعطیلات رو گذروندن خیلی بهتره...


برچسب‌ها: عزیز جانم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/05/09ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط فَ فَ  | 

چهار روز پشت سر هم تعطیل است و من نمیتوانم هیچ برنامه ای بریزم برای تعطیلاتم... آنهایی که حال مرا خوب میکنند همگی با هم دارند به کرمان می روند و متاسفانه ماشینشان جا ندارد که من هم بروم ...

چهار روز در خانه پدری ماندن و تحمل نالیدن های مادرم کار دشواری است از تحمل من واقعاً خارج است... اگر در خانه خودم می ماندم کارهای هنری ام را به پایان می رساندم... چند فیلم می دیدم ... مطالعه می کردم ... عصرها به خرید و پیاده روی می رفتم... چند دسر را تمرین می کردم اما حیف... آنجا حتی مادرم اختیار دار کنترل تلویزیون است و باید کانالهای منتخب او را دید و خوب بی اعتنا به نظر من باید کانالی را دید که آهنگ پخش می کند یا حتی کانالی که قرار است از ساعت نه سریالی را پخش کند مادرم از ساعت هشت تمام پیام های تبلیغاتی اش را پیشواز می رود...

کاش چهار روز تعطیل نبود... عقلم به جایی قد نمی دهد ... زندگی ام در طول این یک ماه سرشار از اضطراب و استرس شده... روح و روانم بهم ریخته ... هر دم هم از این باغ بری می رسد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/05/06ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

مدیر احمق واحد دیگر به بهانه اینکه پرینتر ندارد از من خواسته که برایش نامه بزنم نامه زده ام پیگیری نامه را هم گذاشته گردن خودم هیچ واحدی هم نامه تاریخ دار را به هیچ جایش حساب نکردهکه جواب بدهد بعد هم میگوید خودت پیگیر جوابها باش...خب من هم زنگ زدم به مدیران و البته کلی بد و بیراه شنیده ام که حالا چه وقت جواب دادن به نامه است وقتی کار اجرایی پدرمان را درآورده...به واحدی زنگ زدم و مدیرش نبود...به مدیر احمق گفتم جریان را و اضافه کردم به از بقیه پرسنل پیگیر نشده ام فکر کردم شاید سر در نیاورند

مدیر احمق زنگ زده به پرسنل آن واحد که چرا گفته اید سر در نمی آوریم...پرسنل هم زنگ زده به من که چرا گفتی ما سر در نمی آوریم و به ما چه که تو با مدیر احمق مشکل داری چهارتا عدد دروغ آمار نوشتن که سر در آوردن نمیخواهد...و نیز حرف سنگینی زدند و به من گفتند تو فقط زنگ زدی و پرسیدی مدیر واحد هست یا نه ما هم در زندگی شخصی و خصوصی شما دخالت نمیکنیم...از آنجا که من در جواب دادن در لحظه زبانم الکن است فقط گفتم من منظورم را بد رسانده ام شرمنده...

حال دارم خودخوری میکنم که چرا نگفتم اگر شما ادعای بلد بودن داری  پس چرا به نامه تاریخ دار جواب نداده اید که من مجبور شوم پیگیری کنم...نگفتم من اگر کار خصوصی با مدیر داشتم به گوشیش زنگ میزدم نه به تلفن داخلی آن واحد که شنود هم دارد....غیر از این است که ریگی به کفش دارید و منتظرید که من زنگ بزنم و وظائف تان را به شما یادآوری کنم...

آن مدیر احمق هم که سرجمع ده روز در ماه هم سرکار نیست...و کارهایش را پاس میدهد به این و آن...مدیر ارشد هم طوری شرح وظایف برای من نوشته که کارها را من انجام دهم و نتوانم نهبگویم ولی به اسم آن مدیر احمق تمام شود....و البته در تنظیم شرح وظایفم قطعا مدیر احمق نقش حیف نون را داشته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/04ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط فَ فَ  | 

در شب مهمونی ماها غیر از خونه ی من به ارمنستان، سوئد،پاریس، گرجستان،سئول،ماهان کرمان و بالاخره هماگ هرمزگان هم رفتیم و برگشتیم البته در خیال... هتلای خیال ما ستاره هاش کم بود... سفرامون زمینی بود خرید هم توش نداشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/04ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

مهمونی به خوبی برگزار شد نامردا گذاشتن نیم ساعت بعد از افطار اومدن...

نوه عموم همون بچهه که موهاش شبیه منه خیلی بامزه بود ژله تخم مرغی رو باور نمیکرد نیمرو نیس...

میوه رو براش تو سیخ چوبی تزیین کردم و خورد.مامانش میگفت این هیچوقت میوه نمیخوره منو دق میده تو خونه و خدا خیرت بده که میوه خورش کردی...خب من عاشق این بچه ام و به همه گفتم یه برق چشای این بچه برای من کافیه..

به بادمجون تزیینی که  رو اپن بود میگفت کشک و بادمجون....چون تو خونه اشون فقط بادمجون رو تو کشک و بادمجون دیده بود...

 

 

 

 

سقف دستشویی همین دیروز چیکه می کرد خیلی شرمنده شدم...امروز که صابخونه بالایی اومد چیکه نمیکرد ولی سقف نمناکه...همینو کم داشتم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/03ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط فَ فَ  | 

مثلاً من و آتی وقتی یه عروسی تو فامیل داریم دعا دعا می کنیم یه عروسی قبلش دعوت بشیم و بریم ببینیم چقدر از فن آوریها عقبیم و به روز بشیم کلاً... البته آتی کمتر چون متاهله و مراسم عروسی بیشتر از من دعوت میشه ... الان در مورد مهمونی دادن هم برای من همچین اتفاقی افتاده ... خدا خیر بده به همکار سابق که یه دورهمی افطاری راه انداخت من بفهمم سفره افطار چه مدلی باید تزئینات داشته باشه... من در خلاقیت و در کردن ایده کلاً استعدادم کوره... زندگی رو کلاً باید ساده بگیری البته به شرطی که یک دی ماهی نباشی... دی ماهی کلاً کرم به زحمت انداختن خودش و حرص خوردن رو داره تو وجودش...

خوب از مهمونی بگم از اونجایی که به قول بابام رو حرف خانوما نمیشه اصلا حساب کرد از ده نفر که قرار بود دور هم جمع بشیم یه هو شدیم 4 نفر... قرار شد چون خرجا سنگینه هرکی یه چیزی بیاره و خوب منم طبق معمول گفتم ماکارونیش با من...

یکی دیگه هم سمبوسه آورد... اون یکیمون هم لگیمات و ژله و کاستر و کبه عربی... دوست جان هم کلی زحمت کشیده و یه عالمه خوراکی آماده کرده بود...خب این دوست جان سابق بر این همکارمون بود ولی حالا بخاطر دخملای وروجکش خونه نشین شده...

ما یه خوراکی داریم به نام پکاره (به فتح پ ) خمیر نونوایی رو با جعفری و پیاز و ادویه میکس می کنیم و تو روغن سرخ می کنیم من خواستم کمک میزبان این کارو انجام بدم و خیر سرم یه گوشه کارو بگیرم که زدم انگشتمو سوزوندم...

اونقدر حرف زدیم که نفهمیدیم ساعت کی گذشت و ده شب شد... خانوم همکار مجرد راه به راه می گفت پاشیم بریم ساعت ده شبه... بعد مامان و بابای میزبان هم اومدن به دخترشون سر بزنن ... بعد یکی از ماها یه پسر داره که رو دور تکراره یعنی یه جمله رو ده بار این بچه تکرار می کنه ... ماها تو آشپزخونه مشغول ور ور بودیم که بچهه هی داد می زد مامان مامان بابا بزرگ ساینا با توپ زد تو سر مامان بزرگش ... حالا هی ما می آییم به روی مبارک نیاریم و باز این بچه کوتاه نمی یومد... به همکارم گفتم با این بچه تربیت کردنت ببین مادربزرگه چه حرصی داره میخوره ...

بعد تنوع محصول اونقدر زیاد بود که نوبت به ماکارونی من نرسید منم از اونجایی که قراره فردا بازم ماکارونی درست کنم قابلمه رو تقسیم بر سه کردم و همه "خدا خیرت بده سحریمون جور شد " نثارم کردن...

پی نوشت: صدای فرزاد فتاحی کشف امروز من است

عکسها در ادامه مطلب


برچسب‌ها: از خودم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/01ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

من و پدری که روزه می گیرد و از فشار تشنگی و گرسنگی و دود نکردن سیگار در روزهای رمضان دوز خشونتش این روزها سر به فلک کشیده...

من و مادری که روزه برایش ضرر دارد یا ندارد ( در هر حال نمی گیرد) و انتظارش سفره هفت رنگ برای افطاریست و اگر چیزی کم و کسر بود هی غر بزند و رو ترش کند...

دزدی که در کمین دزدیدن پرنده های باباست... نگفته بودم یک باغ پرندگان در حیاط پدریمان داریم؟...

دیروز که برای افطار نزدشان رفته بودم آنقدر یکی یکیشان نالیدند و سر ِ هم داد زدند که بیش از یک ساعت نتوانستم دوام بیاورم...

کافیست مادرم فقط یک قلم از اسباب زندگیش خراب شود دیگر گوشی از دستش نمی افتاد زنگ و زنگ که من بدبخت ترین فرد عالمم چرا؟ چون مثلاً طناب رختم پوسیده شده و پدرت نخریده برایم...


برچسب‌ها: از خودم, خانواده ی من
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/31ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

بحث شیرین ژله پیش اومد ... یه وبلاگ پیدا کردم تو کار ژله اس کلاً... دوس داشتین سر بزنین به نظرم ژله تزئین خیلی خوبیه برای سفره های مهمونی... کلیک

می دونید داداش ته تغاری دیشب مسیج زده بود و اعمال شب قدر رو از من می پرسید... الهی که خدا دعاهای داداشم رو قبول کنه چقدر شیرینه که کسی با میل و رغبت خودش بخواد یه کاری رو انجام بده...

و این خانوم هم استانی من دستورای فوق العاده ای برای خوراکیای خوشمزه گذاشته- کلیک

اینجا هم ایده های خوبی داره - کلیک

می خوام اگر شد این ژله ها رو درست کنم و حال بر و بچس فامیل رو بگیرم تو مهمونی افطارم...

دستورش اینجاس - کلیک


برچسب‌ها: لینکای خوب, خانواده ی من
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/30ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

می دونید هرچی شماره ملیمو وارد سایت فنی حرفه ای میکنم که هزینه صدور گواهینامه رو پرداخت کنم میگه هیچ رکوردی موجود نیست... زنگ زدم به یکی از کارمندای فنی و حرفه ای گفت شاید اصلاً قبول نشدی ... یه وقت باید پیدا کنم پاشم برم فنی و حرفه ایی ببینم تو این سازمان بی در و پیکر چی داره می گذره...

یکی از همکارای قدیمیم یه کار پاره وقت بهم پیشنهاد داده که باید مشخصات یه سری نامه رو تو فایل اکسل وارد کنم به صورتی که روزی حداقل 300 نامه باید وارد بشه و حدود30000 نامه هم هست... الان من می خوام این کارو قبول کنم اما لپ تاپم تو تعمیرگاس و نه اینکه تو خونه کامپیوتر دارم ...

دیروز و پریروز رولت خرما و توپک های خرمایی درست کردم ... این برای من که اوج دسر سازیم ژله و کاستر و فرنی بود یعنی همه چیز...

یه گروه از همکارام تو واتس هستیم که شوخی شوخی داشتن خودشون رو دعوت میکردن خونه ی من... منم زیربار نرفتم چون همه اشون بچه دارن و تمام خونه من پر از دکوریهای ریزه میزه و البته پر از خاک و خله و من وقت خونه تکونی ندارم ... مهمونی افطار رو انداختیم خونه یکی دیگه اما من گفتم غذای اصلیتون با من...

اما آخر هفته باید آتی و همسرش و بر و بچس فامیل رو برای افطار دعوت کنم و البته با اینا رودرواسی ندارم ...

امشب لطفاً برای منم دعا کنید... شب بیست و یکم با هر فراز از جوشن کبیر که با تلویزیون میخوندم  اسم یه نفر به ذهنم می اومد بعدش خوابم برد و رفتگان و یه سری از دوستان دبیرستانم به خوابم اومدن از خواب پریدم و اونا رو هم دعا کردم و دوباره خوابیدم...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/29ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

شبهای قدر که میرسه من ساعت 9 خوابم میگیره یه چی میگم یه چیزی می شنوی... اونقدر که چشمامو نمی تونم باز نگه دارم دانشجو که بودم میرفتیم دانشگاه و دسته جمعی تا صبح بیدار بودیم اونجا هم من همش خوابم می گرفت و همش پا میشدم می رفتم تجدید وضو... بعد اینکه از قبلش بخوابم یا چای و نسکافه و اینا هم اون شبا کلا بی اثر هستند برام... دیشبم حداکثر تا دو اونم به زور تونستم بیدار بمونم... شرکت ما هم که کلاً ساعت کاریش تغییر نمیکنه همون 6 صبح باید پاشی بیایی...

کسی می دونه عمر بامبو چقدره؟ من یه بامبو از سال 85 داشتم ساقه اش زرد شده ...

چند روز پیش به بابا گفته بودم برام خاک گلدون بخره ... دیروز بهم گفت هر وقت می بینمت یادم میاد که خاک گلدون نخریدم... از خودم بدم اومده دیگه و رفتیم برام خرید... از امروز پیچک من یه خونه ی تازه داره ...

به ظریف کاریای این کار نمدی نگاه کنید ...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/26ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  |