X
تبلیغات
عروس فصل برفي از دیار ِنخل و دریا

من از اون روتختیای ۳۷۰تومانی میخوام از این کوسن ها میخوام این ماگ ها چرا مال من نیس...

منبع: اینستاگرام

+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/30ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

برادر همسرم آخر این هفته جشن عروسیش است این برادرش از خودش یکی دوسال بزرگتر بود و هنوز ازدواج نکرده بود بالای چهل سنش است و البته بسیار بسیار متمول و سختگیر و معیارهایی فضایی برای انتخاب همسر داشت خیلی دلم میخواهد بدانم آخر با چه کسی ازدواج میکند ...

روزی به دیدار خانواده همسرم رفته بودم و به من گفت تو برای پول همسر برادر من شده بودی چونکه الان مهریه ات را طلب میکنی و من گفتم " من انتخاب برادرتان بودم لطفاً با این حرفها به او توهین نکنید... و اگر مهریه ام را خواستم چون حسرت خیلی چیزها به دلم ماند و نمی خواهم غیر از رنج و مصیبت از دست دادنش رنج مشکلات مالی را هم یدک بکشم و او عصبانی رفت به مسجد که نماز بخواند و بعد خواهر و مادرش به دلجویی از من مشغول شدند و بعد از آن دیگر به دیدارشان نرفتم مگر برای مواقع خاص..."

حال دختری که حاضر شده همسرش بشود بیست سالی با خودش فاصله سنی دارد و کوچکتر است و از همان ابتدا خواسته که نیمی از دارایی های برادرهمسرم به نامش شود...

مراسم حنابندان در باغ و مراسم عروسی در هتل برگزار می شود... مبارکشان باشد...

دلم میخواست در شادیشان باشم اما می دانم اگر بروم می خواهند گریه و زاری کنند و مراسمشان بهم می ریزد به یاد برادرشان می افتند بعد از شش سال مثل همان روز اول اشک می ریزند... تازه دعوت هم نشده ام ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/27ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 


اگر بخواهید می شود اگر بخواهد و بخواهند می شود ... می شود لحظه ای اینجا در جنوب باشی و دمای 30 درجه و یک ساعت و چهل دیقه بعد در هوای 10 درجه و کمی ابری پایتخت و سه راه جمهوری تا کوچه برلن را هی بروی و برگردی و به دنبال لباس پرنسسی همه لباس عروسهای ناز را هم ببینی ... اگر لباس پرنسسی را نخری پروش کنی و به دلت نماند و مطمئن شوی انتخابت عالیست و چقدر این لباس به هیکل نافرم و قد کوتاهت می آید ... بعد هم یک لباس مشابه را بخری ... مانتو بخری... حتی کلاهی ست با لباست برداری و برای مامان از داروخانه تا دلت بخواهد قرص فاموتیدین برداری و بعدهم رهسپار شهرت گردی ...

ببخشید که نتوانستم ببینمتان دوستان گلم فرصت بسیار اندک بود... فقط بگویم خوش بحالتان با اینهمه تنوع در لباس مجلسی و مانتو... 

یک تشکر بسیار بسیار ویژه باید داشته باشم از همسفرم که پا به پایم شش ساعت مغازه ها را یک به یک گشت که خم به ابرو نیاورد و یکی از بهترین یکشنبه های عمرم را رقم زد...

تهران ، مهمانپذیر کاشان و صبحانه عدسی ، ناهار هتل داد یزد و آن دو خارجی و امامزاده جعفر باصفایش ، آن پیرزن مهربان در روستای جوزم شهر انار که با چایی گلویمان را تازه کرد،حاجی آباد و امامزاده اش و مسیر اشتباه رفتنهایمان را خوش بود... ناز نفس همایون شجریان و گروه چارتار ...

تشریف ببرید ادامه مطلب عکسا ...


برچسب‌ها: سفر یه قصه س
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/26ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

ممنونم از اونهمه راهنمایی که در مورد لباس برام داشتین...

در دفتر هواپیمایی خانومه خیلی یواش می پرسه: باردار هستین؟ و ف ف چون همیشه انتظار این سوال رو از اطرافیان داره میگه نه شیکمم جلو اومده فقط... خانومه شرمگین از سوالش میگه آخه باردارا باید فرم پر کنن... و در ادامه میگه شیکم که غصه همه اس...

در حرم ضامن آهو خانوما راه رو برام باز می کردن که برم جلو و زیارت کنم بس که فکر می کردن باردارم... اینکه کسی شیکم داشته باشه کم ندیدم و خب معضله برای خودش اما نمیدونم طریقه راه رفتنم یا لباس پوشیدنم یا رنگ و روم کدومش به باردارا می خوره که اکثر مردم این توهم براشون پیش میاد که باردارم ...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/23ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

بابای سوگند سقف خونه پدری رو تعمیر کردن و رنگ زدن بماند که چه گندی زدن به سقف... سفرشون نصفه روزه بوده و تو همین نصفه روز بابا بهشون تعمیر سقف رو سپرده بود... کارا تموم شده بود و مامان در حال جارو و تمیز کاری کف سالن بود... سوگند خانومم جارو ور داشته و زودتر از مامان داشت جارو می کرد مثلاً ... مامان یهو نالید که آخ دستم درد گرفت ... سوگند خانوم با لحن نازشون به مامان فرمودن : میخواستی فضولی نکنی تا دستت درد نگیره... آی خندیدیم آی خندیدم منفجر شدیم هممون...


برچسب‌ها: عزیزجانم
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/23ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

آقای همکار با یک سرویس هماهنگ میکنند که صبحها سر ایستگاه ما توقف کند که سرویس مذکور سرشار از عناصر ذکور شرکت می باشد با مقادی متنابهی بوی پا اونم سر صبح... بعد آقای همکار یا با ماشین خودشان به سرکار می روند و یا همکارهای دیگر با ماشینشان می برندش و ایشان دقیقا طوری عمل میکنند که من ببینم دارند اینجوری می روند سر ِ کار ... بعد هر چه من بگویم سرویس دیگری برایم بایستد همان سرویس مذکور سبز قورباغه ایی می ایستد سر ایستگاهم... خدای همه مریضان را شفا بده اونم شفای عاجل... 



برچسب‌ها: مردم در موردم
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/23ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

هیچوقت نشده که به قصد تهران گردی به تهران برم همیشه یا دوپروازه بودم و فرودگاه تهران پاتوق چند ساعته من شده یا هم راه آهنش شده جای من برای چند ساعت ... از پلاس - اگه اشتباه نکنم - یگانه خدامی مطلبی در مورد تهران گردی دیدم که فکر میکنم جامع و کامل باشه منو به وسوسه انداخت برای یک بار هم که شده سری به تهران بزنم... در ادامه مطلب می تونید بخونیدش...

من دلم میخواد برای عروسی عمه جان لباس پرنسسی بپوشم بندر ندیدم جایی آماده اشو داشته باشن ... بچه های تهران میشه آدرس بدین کجا می تونم یه همچین لباسی تهیه کنم؟ (البته برام تهیه کنن)

اینها رو ببینید کلیک و کلیک و کلیک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/01/20ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 


عیدی شرکت در سال جدید به غیر از برگردوندن ساعت کاری به 4و اون ناهارای افتضاح چپوندن ماها تو خط واحد و فرستادنمون به خونه اس...

یه خط که اکثر خانوما با اون میرن و میان رو سوار شدم صندلیاش پلاستیکی و بین این همه خانوم چندتا آقا دوتا صندلی گرفته بودن لنگا رو داده بودن بالا و کفشا رو در آورده بودن و خوابیده بودن یا مثلاً خوابیده بودن... تذکر که دادم گفتن کفش و جورابای ما بهداشتیه... نمیشه که به همه کارگرا بری تذکر بدی...

آقای همکار ِ همسایه رفتن هماهنگ کردن خط واحدی ما رو ببره که صندلیاش مبلی باشه ...اون خط صندلیاش شیب داره دیروز چارچنگولی چسبیده بودم به صندلی که فقط پرت نشم کف خط واحد و اگر بخوام با اون خط واحد برم صبحها هیچ خانومی تو سرویسم نیست... خانوم همکار که اونم همسایمه صبحها همش خواب می مونه و کرایه میده تا شرکت...آقایون اون سرویس هم جمیعا از خاله زنکهای شرکت هستن و منتظر سوژه... امروز به جای این صندلی مبلیه یه خط دیگه اومد یکی از آقایون رو بلند کردم و نشستم صندلی اول که یه میله جلوشه... تا خود ِ شرکت یه دستم به میله بود و با اون دستم سفت صندلی بغلی رو چسبیده بودم یه بارم که نزدیک بود تصادف کنیم ...

نمی دونم این سیاست که همه رو گوسفندی بریزن تو خط واحد پیشنهاد کی بوده اما میگن کارشناس اداری که خودشو با پژو می رسونن خونه این نظر رو داده...

این میون سوژه هم زیاد داشتیم ... یکی از آقایون که بنده خدا ریزه میزه هم هست از ته خط واحد با کیفش قل خورد تا پیش راننده... نفر بعدی مطمئنا منم...یکی از خانوما کیفشو در آورده بود کرایه حساب کنه که بقیه بهش گفتن حواست کجاس این سرویس شرکته... آقای همکار می گفت یه بار سوار یه خط واحد شدم و سر دوراهی اسکله فهمیدم خط اشتباهی سوار شدم و تو بیابون پیاده شدم شک هم کرده بودم که چرا همه ناآشنا هستن... دیروزم که سر ایستگاه پیاده شدیم  آقایی سوت زنان دنبال خط واحد می دوید که همکارم حالیش کرد این سرویس ماس نه خط واحد من دیگه پهن شده بودم از خنده وسط خیابون ...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/19ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 


در اینکه بازار جهان دست چینه و بازار بندر دست لاری و اوزی و گراشی ها هیچ شکی نیست.... دراینکه کمتر فروشنده ای به دل من نشسته باشه و بشم مشتری دایمش هم لاشک و التردید....اما یکی از این فروشنده های اوزی من رو کشوند به مغازه اش با چی؟ با فضای فروشگاهش ....وسط اونهمه خردکن و مخلوط کن و باربکیو و لوازم خانگی یه سنتور گذاشته بود و یکی از طبقات اجناسش رو پر کرده بود با شاهنامه و آثار ایزابل آلنده و پروین و سیمین بهبهانی....آقای فروشنده ی گیس قشنگ خوش ذوق اصلا نخواستم چک و چونه بزنم برای خرید سشوار جیپاز چون از مرامت خوشم اومد...

 دوستانم از سفرشون به بندر نوشتن چرا یادم رفته بود بگم بهتون؟ کلیک و کلیک


برچسب‌ها: خریدانه, لینکای خوب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/19ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  | 

عروسی عمه جانم است عمه جان بعد از پنجاه سال بختش باز شده و عقد و مراسم عروسیش که بیشتر به میهمانی شبیه است در طی دو روز متوالی برگزار می شود ... باید برای عمه جان سنگ تمام گذاشت چون درست است که دل و دماغ نداشته و کمتر او را شاد دیده ام اما بالاخره در همه مراسمها حضور داشته و از نظر مالی کمک حال همه فامیل بوده است...

عمه جان به من از این قضایا هیچ نگفته است و من از این و آن اینها را شنیده ام فقط دو روز پیش از من خواسته که نقش حنا برایش بریزم ... خاطرتان هست که کلاس می رفتم برای آموزش نقش حنا ... تمام عکسهایی که از نقش حناها گرفته ام در لپ تاپم است و لپ تاپ هم بالا نمی آید... الان بسان همان بنده خدایی هستم که علمش در دفتر بود و راهزنان دفترش را بردند و او بی علم شد...

برای آزمون عملی قلاب بافی نیاز به معرفی نامه از صنایع دستی است صنایع دستی هم می گوید باید کارت صنایع دستی را داشته باشی تا برایت معرفی نامه صادر شود آزمون برای گرفتن کارت صنایع دستی هم اردیبهشت است و من نمی دانم چطور می شود صنایع دستی را دور زد و معرفی نامه گرفت تا بشود آزمون عملی فنی و حرفه ای داد...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/18ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط فَ فَ  |