تبليغاتX
عروس فصل برفي

THE SWINE FLU

راستی تازگیا آنفولانزای خوکی در حد حرف بی ناموسی و بی فرهنگی و اینا فکر کنم قباحت پیدا کرده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگی نه؟

توی رستوران شرکت نشسته بودند یهو مهری یه عطسه می زنه و زهرا بهش میگه ببین من بچه کوچیک دارم خودم به دَرَک می ترسم بچه ام هم بیماری بگیره...تو که مریضی یه خورده از جمع فاصله بگیر و شروع میکنه به صحبت در مورد آنفولانزای خوکی و راههای انتشارش و اینا ... یهو مهری زیر لب میگه : خودت آنفولانزای خوکی داری بی شعور (دقیقن با همین لحن ) و میره... یکی از خانوما میشنوه و به گوش زهرا می رسونه... زهرا هم تلافی میکنه و کلی جرو بحث و گیس و گیس کشی و بعدش میره به مدیر مهری شکایت میکنه (انگار مثلن اینجا دبستانه...) اونوقت مهری طبق اصول اخلاقی خودش تموم شرکت رو از این ماجرای مسخره خبردار میکنه...

منم گفتم اطلاع رسانی کرده باشم ... آره از اون نظر...

پس ای آقای برادر همسر کاری نکن که بگم بهت آنفولانزای خوکی .... آره و اینا...

اینم یه پست مربوط به این موضوع ....

!! مكتوب شد توسط فَ فَ | 11:26 قبل از ظهر | پنجشنبه 1388/08/21

سه شنبه موعود

بعدش یعنی بعد اینهمه استرسی که به خودم وارد کردم و دو دوتا چارتا نمودن بالاخره روز موعود که همون دیروز و سه شنبه باشه فرا رسید (یعنی اگه اون کارا رو نمی کردم جون ِ تو سه شنبههه فرا نمی رسید...) منم با قدمهایی که همش سعی می کردم استوار باشه رفتم به جنگ سرنوشت .... از قضا ماشینای کارفرما جا نداشتند که من برم باهاشون و سر ِ ساعت 5:30 برسم به شهر (خاطرتون هست که محل کارم 37 کیلومتری بندر بزن دست چپ به بیابون خوش اومدی...بود) یه ماشین ایستاد و من بهش گفتم تا شهر می رم و اونم گفت سوار شو و اینا... هنوز چند متری جلوتر نرفته بود که پرسید اشکال نداره بین راه پیادت کنم؟ من رو بگی آتیشی شدم که مرتیکه من عجله دارم باید تا نیم ساعت دیگه شورا باشم تو که مسافرکش نیستی چرا گفتی می رسونمت و پیاده شدم و القصه ما رسیدیم به شهر (قضیه صمد به شهر می رود که خاطر مبارک هست دیگه نه؟)

در محل شورا آقای برادرهمسر همچین تیپ وکالت زده و نشسته ... تا من از در وارد شدم من رو به خانومی نشون میده و به افاضاتش ادامه میده و منم در کمال آرامش از این اتاق به اون اتاق وارد میشم و یه لحظه در یه اتاقی رو اشتباهی باز می کنم و زرتی می پرم وسط یه جلسه و از خجالت آب میشم و سریع می یام بیرون...

نوبت به ما میرسه آقای برادر همش می خواد نشون بده که با من مشکلی نداره و من الکی رفتم ازشون شکایت کردم و اینا و همش احساس صمیمیت داره باهام... تا اینکه از سخنانش متوجه میشم اینا (یعنی خانواده همسر) فکر می کنند که سهم من و حق من فقط یک چهارم از اموال همسر مرحومم هست و بس و خیال ندارند که مهریه من رو بدند و زهی خیال باطل... فکر میکنند اینکه بگن ما فلان قدر سکه نداریم بدیم دادگاه راضی میشه.... این خانومی که مثلن می خواد حل اختلاف کنه ور می داره دادخواست من رو دوباره توی یه برگه دیگه کپی میکنه و خانومه با چند تا سوال می فهمه که منطق آقای برادر کللهم توی یه فاز دیگست و نمیشه اصلن دو کلوم باهاش حرف زد... واسه همین زیاد خودش رو به دردسر نمیندازه... من با یه دودوتا ترجیح میدم که اصلن وارد بحث نشم... هیچ حرفی نمی زنم غیر از این جمله که چه وقت و چه جوری قراره مهریه من پرداخت بشه... ایشون هم در جواب میگن طبق قانون یک چارم رو بهت پرداخت میکنیم...یکی نیست که بگه آقا یک چارم که نیازی به این دنگ و فنگا نداره حق من از این زندگی تباه شده خیلی بیشتر از این حرفاست...

جلسه تموم میشه به خیال آقای برادر که هیچ مشکلی نیس و همه چی آرومه... حالا من باید برم یکشنبه پرونده رو بگیرم ببرم دادگاه....

از شورای حل اختلاف که می یام بیرون آقای برادر شروع به صحبت و دور از جون گوش مخملی نمودن من می کنند که آره تو جای دختر منی اینقدر به مال دنیا نچسب تو باید عزادار شوهرت باشی و نه دنبال مال ِ دنیا... و اینقدر هم پای من رو به دادگاه باز نکن و ما حقت رو میدیم (همون یک چهارم) و بزار یه چیزی هم به پدر و مادر من برسه...

جونم براتون بگه که خانواده همسر مرحوم من از مال و مکنت دنیا هیچی کم ندارند و به قول خودشون با رنج و سختی به اینجا (دقیقن همین جا) رسیدند اما من واقعن متعجبم که چرا و چرا چشمشون به حقیه که قراره به من برسه؟ چرا به چارتا خرت و پرت که از پسرشون باقی مونده چشم دوختند و به بهانه یادگاری می خوان همه رو تصاحب کنند؟ ... چرا به بهانه اینکه من می خوام ازدواج کنم می خوان من رو آواره کنند و اون خونه رو از من بگیرند؟

من از اون اموال هیچی نمی خوام تصمیم دارم همه رو یا بفروشم یا به خودشون بدم و از نو برای خودم وسیله بخرم اما اگه بخوان باهام لج کنند مجبور میشم علیرغم میل باطنی از یه سوزن هم نگذرم...

چرا از یه گوشی موبایل و سیم کارت پسرشون هم نمی تونند بگذرند؟...

آقای برادر میگه: بخاطر مال دنیا دل کسی رو نسوزون... سعی کن خانواده ما رو راضی نگه داری... بهش میگم شما نباید دل من رو بسوزونید... شما باید من رو راضی نگه دارید...

آقای برادر معتقده که من خوشگل هستم و زود ازدواج میکنم ... درصورتیکه من اولندش خوشگل نیستم دومندش قصد ادامه تحصیل دارم...(چشمک)

آقای برادر خواب دیده که من دوباره به طایفه اونا برمی گردم اما به همین خیال باشه که خوابش تعبیر بشه...

در آخر اینکه عجب جای مزخرفیه این شورای حل اختلاف...


!! مكتوب شد توسط فَ فَ | 3:4 بعد از ظهر | چهارشنبه 1388/08/20

RSS